تبليغاتX
بیا تو نترس ... نمی خورنت

سلام

این آخرین تست شخصیت شناسى است كه این روزها در اروپا بین روانشناسان در جریان است. پاسخهایش هم اصلاً كار دشوارى نیست. كافى است كمى به خودتان رجوع كنید. یك كاغذ و قلم هم كنار دستتان باشد كه بتوانید امتیازهایى كه گرفته اید را جمع بزنید. حاضرید؟ پس شروع كنید:


1ـ چه موقع از روز بهترین و آرام ترین احساس را دارید؟


الف ) صبح ب )عصر و غروب ج ) شب


۲ـ معمولاً چگونه راه مى روید؟


الف) نسبتاً سریع، با قدم هاى بلند، ب ) نسبتاً سریع، با قدمهاى كوتاه ولى تند و پشت سر هم، ج ) آهسته تر، با سرى صاف روبرو، د ) آهسته و سربه زیر، هـ ) خیلى آهسته


۳ ـ وقتى با دیگران صحبت مى كنید؛


الف )مى ایستید و دست به سینه حرف مى زنید، ب) دستها را در هم قلاب مى كنید، ج ) یك یا هر دو دست را در پهلو مى گذارید، د ) دست به شخصى كه با او صحبت مى كنید، مى زنید، و هـ ) با گوش خود بازى مى كنید، به چانه تان دست مى زنید یا موهایتان را صاف مى كنید.


۴ـ وقتى آرام هستید، چگونه مى نشینید؟


الف ) زانوها خم و پاها تقریباً كنار هم، ب) چهارزانو،

ج ) پاى صاف و دراز به بیرون، د ) یك پا زیر دیگرى خم


۵ ـ وقتى چیزى واقعاً براى شما جالب است، چگونه واكنش نشان مى دهید؟


الف ) خنده اى بلند كه نشان دهد چقدر موضوع جالب بوده، ب ) خنده، اما نه بلند،

ج ) باپوزخند كوچك، د ) لبخند بزرگ، هـ) لبخند كوچك


۶ ـ وقتى وارد یك میهمانى یا جمع مى شوید؛


الف ) با صداى بلند سلام و حركتى كه همه متوجه شما شوند، وارد مى شوید

ب ) با صداى آرامتر سلام مى كنید و سریع به دنبال شخصى كه مى شناسید، مى گردید

ج ) در حد امكان آرام وارد مى شوید، سعى مى كنید به نظر سایرین نیایید


۷ ـ سخت مشغول كارى هستید، بر آن تمركز دارید، اما ناگهان دلیلى یا شخصى آن را قطع مى كند؛

الف) از وقفه ایجاد شده راضى هستید و از آن استقبال مى كنید

ب ) به سختى ناراحت مى شوید

ج ) حالتى بینابین این دو حالت ایجاد مى شود


۸ ـ كدامیك از مجموعه رنگ هاى زیر را بیشتر دوست دارید؟


الف) قرمز یا نارنجى ب) سیاه ج) زرد یا آبى كمرنگ د) سبز

هـ) آبى تیره یا ارغوانى و) سفید ز) قهوه اى، خاكسترى، بنفش


۹ ـ وقتى در رختخواب هستید (در شب) در آخرین لحظات پیش از خواب، در چه حالتى دراز مى كشید؟


الف) به پشت ب) روى شكم (دمر) ج) به پهلو و كمى خم و دایره اى

د) سر بر روى یك دست هـ )سر زیر پتو یا ملافه...


۱۰) آیا شما غالباً خواب مى بینید كه:


الف) از جایى مى افتید. ب) مشغول جنگ و دعوا هستید.

ج) به دنبال كسى یا چیزى هستید. د) پرواز مى كنید یا در آب غوطه ورید.

هـ) اصلاً خواب نمى بینید. و) معمولاً خواب هاى خوش مى بینید

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در Mon 21 Sep 2009ساعت 11:48 AM توسط اتابک |


 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی را به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.


تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی.


تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی.


موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!


احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی.


آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید.

دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...
دوست و دوستدارت: خدا

+++++++++++++++++++++++++++++++++++

کاش همین نامه رو به یار دیگه اما اینبار جدی حدی بخونین !!!

وقتش نشوده تو کارامون کمی نجدید نظر کنیم ؟؟؟

منبع نامه : http://asano.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در Tue 1 Sep 2009ساعت 9:21 AM توسط اتابک |


 

سلام

یکی از ترین ها بودن می دونین چه کیفی داره ؟ اگه دقیق بخوام بگم ... من هم نمی دونم ... چون من هم مثل خیلی ها ( اینو تاکید می کنم که خیلی ها ) ترین نیستم ... اما می تونم حس کنم که ترین بودن خیلی هیجان انگیزه ... اینکه بدونی تو یه چیزی از همه بهتری و این بدونی که همه اینو می دونن ... حالا این ترین می تونه با سرعت ترین باشه !!!

توی ادامه مطلب لیست سربع ترین ها رو براتون آوردم که یکیشون از جنس خودمونه !

اینم اولی کاری بگم که من دزد نیستم ... پس :

منبع : http://www.funparsi.com

تا بعدا

یا حق !  

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در Sun 30 Aug 2009ساعت 5:51 PM توسط اتابک |


 

یکی را پرسیدند : وزیر بهداشتت را چرا زن انتخاب نمودی ؟

گفت : زنان بعضا دچار بیماری هایی می شوند که حیای آنها مانع می شود که با کسی در میان بگذارند و اگر وزیر یهداشت زن باشد آنها راحت تر می توانند در مورد بیماری های خود صحبت کنند ! 

 

پی نوشت ۱ : کاش دوربینی هم بود که بعد از جواب دادن از قیافه ی خبرنگاره فیلم بر می داشت ! 

پی نوشت ۲ : پیدا کنید پرتقال فروش را ... !

پی نوشت ۳ : هنوز اولشه ... صبر کنین ۴ سال بگذره !

پی نوشت ۴ : هلو جای هلو می نشیند !

 

+ نوشته شده در Sun 23 Aug 2009ساعت 1:46 PM توسط اتابک |


NEDA

died with open eyes

shame on us

who lives with

closed eyes

+ نوشته شده در Tue 11 Aug 2009ساعت 1:9 AM توسط اتابک |


 

وطن يعني دويدن در پي نان

 وطن يعني کمک کردن به لبنان

 

وطن يعني عرب را چاق کردن

 معلم هاي خود را داغ کردن

 

 وطن يعني خريد تايد و شامپو

وطن يعني رئيس جمهور هالو

 

 وطن يعني صف نون و صف شير 

 وطن يعني همش درگير درگير

 

 وطن يعني همين بنزين، همين نفت

همين نفتي که توي سفره ها رفت

 

وطن يعني که اصلاحات "چيني"

 وطن يعني که روي خوش نبيني

 

وطن يعني همين آيينه دق

وطن يعني خلايق هر چه لايق

 

پی نوشت ۱ : شعر مال خودم نیست

پی نوشت ۲ : این ۴ سال رو چه جوری سر کنیم ؟

پی نوشت ۳ : ......

 

 

+ نوشته شده در Wed 29 Jul 2009ساعت 10:36 PM توسط اتابک |


هواپيمايي در قزوين سقوط كرد و  خيلي ها كشته شدن ...

هواپيمايي تو فرودگاه مشهد سقوط كرد و خيلي ها كشته شدن ...

هر روز كلي تصادف توي جاده ها اتفاق ميافته و خيلي ها كشته مي شن ...

بعضي ها توي دريا غرق مي شن ...

بعضي ها خود كشي مي كنن ...

بعضي ها رو گاز خفه مي كنه ...

بعضي ها توي جنگ كشته مي شن ...

بعضي ها هم اونقدر پير ميشن كه ديگه  نمي تونن زندگي كنن و مجبوري مي ميرن ...

بالاخره يعني همه يه روزي يه جوري ميميرن !!!

حالا دوباره مطالب بالا رو يكي يكي بخونين و خودتون رو جاي همون آدم ها تصور كنين ... كدوم يكي آسونتره ... كدوم يكي بهتره ... و اگه يه شب عزرائيل يه شب بياد تو خوابت و بگه خودت انتخاب كن كه چطوري بميري ... كدوم يكي رو انتخاب مي كني و چرا ؟

+ نوشته شده در Sun 26 Jul 2009ساعت 12:13 PM توسط اتابک |


 

زندگي صحنه ي يكتاي هنرمندي ماست

هر كسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود

صحنه پيوسته به جاست

خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد

نمي دونم چرا ييهو حال كردم اين شعر رو بنويسم !!!

اصلا حالم خوب نيست ... دارم ديوونه مي شم

تنهايي و دلتنگي و علافي داره مي كشتم ... نگراني جواب هاي كنكور هم از يه طرف ... دارم ديوونه ميشم

كسي پيشنهادي برام نداره ... ؟؟؟

 

+ نوشته شده در Sat 11 Jul 2009ساعت 9:58 PM توسط اتابک |


سلام

هرکی مَرده ... روزش مبارک !!!

یه تصمیمی گرفتم ... تصمیم گرفتم وقتی آپ می کنم وبلاگ رو نرم داد و هوار کنم که ای مردم من آپ کردم بیاین نظر بذارین

خب اگه کسی از وبلاگم خوشش اومده باشه خودش می آد ... اگه هم خوشش نیاد که به زور نمی شه آوردش

هر چند ممکنه نظرات وبلاگم کم بشه ولی این نظرهای کم خودش کللی ارزش داره !

مگه نه ؟؟؟

نمی دونم تا حالا کتاب های پائولو کوئیلو رو خوندین یا نه ... یه کتابی داره به اسم "پدران فرزندان نوه ها" که پیشنهاد می کنم حتما بخونیدش

توی ادامه ی مطلب یه داستان کوتاه خیلی قشنگ از این کتا براتون گذاشتم

من که خیلی خیلی خوشم اومد ... امیدوارم شما هم خوشتون بیاد !

تا بعدا

یا حق !

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در Mon 6 Jul 2009ساعت 12:18 PM توسط اتابک |


یادمه سال پیش وقتی چند تا مطلب در مورد دروغ های یه نفر نوشتم ... نصف بیشتر نظراتم این بود که حرف سیاسی نزن و قاطی این چیزا نشو که خطرناکه ... اما مگه میشه قاطی نشد ؟ مگه میشه چشم رو روی حقایق بست و با دور و بر کاری نداشت ؟ مگه میشه نسبت به کشوری که توش زندگی می کنی بی توجه بود ؟ هرچقدر سعی می کنم نمی تونم نسبت به آدمهایی که توی چشمم نگاه می کنن و دروغ می گن بی تفاوت باشم ؟هر کاری می کنم نمی تونم نسبت به خون هایی که الکی و فقط به خاطر بلند کردن صدای اعتراض ریخته شدن بی تفاوت باشم ؟

آقای احمدی نژاد ... صندلی ریاست جمهوری این همه با ارزش هست که به خاطرش به این همه ایرانی دروغ بگید ؟ ارزشش آنقدر هست که خون جوونها رو زمین بریزید و آرامش رو از زندگی اونا بگیرید و اونها رو خس و خاشاک و اغتشاشگر بنامید ؟

یک قطره خون این جوونهای بی گناه هزاران هزار بار با ارزش تر از یک عمر زندگی شخصی چون شماست

می خواهید ۴ سال در این مملکت حکومت کنید ؟ برای کدام ملت ؟ با کدام اعتماد ؟ با کدام مشروعیت ؟ آیا خانواده ای مانده که داغدار نکرده باشید ؟

آقای احمدی نژاد ... با زور دولت ایجاد می کنید ؟ آیا می توانید اداره هم کنید ... با زور ؟

حال آیا می شود سکوت کرد و ساکت نشست ؟

خدا خودش کمکمان کند ... ۴ سال دروغ را چگونه باید تحمل کنیم ؟؟؟

خدا خودش ایران را نجات دهد ...

آمین

+ نوشته شده در Mon 29 Jun 2009ساعت 9:52 PM توسط اتابک |